{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Center

به نام خدایی که جان و روح را آفرید
Center
قسمت *۴*
رینا نفس عمیقی کشید. سالن آبی یعنی چه؟ رنگ‌ها را بلد نبود. فقط می‌دانست هر رنگ یعنی یک نوع آزمایش. سبز یعنی چیزی با سوزن. زرد یعنی الکتریسیته. قرمز یعنی... نمی‌خواست به قرمز فکر کند. آبی را سال پیش رفته بودند. آبی یعنی اتاق سرد. یعنی ساعتها نشستن توی یک جای یخبندان بدون لباس، تا بدن شروع کند به لرزیدن غیرقابل کنترل. تا انگشت‌ها دیگر حس نباشند. تا نفس کشیدن سوزش بیاورد.
الکس بلند شد. "بیا."
راهروی منتهی به سالن آبی از پنجاه و سه سلول عبور می‌کرد. رینا تا به حال شمارده بود. بارها شمارده بود. پنجاه و سه سلول. در هر سلول گاهی یک بچه، گاهی دو تا. در سلول ۱۰۰۷ فقط خودش بود. سلول ۲۰۵۲ هم همینطور. الکس را سه سال پیش با او هم‌گروه کرده بودند، اما سلول جدا داشتند. شاید آزمایشگاه نمی‌خواست بچه‌ها آن قدر به هم نزدیک شوند. نمی‌دانستند که نزدیکی با دیوار هم ممکن است.
جلوی در سالن آبی، دو نگهبان ایستاده بودند. این دو سفید نپوشیده بودند. لباس مشکی داشتند با کمربندهایی پر از چیزهایی که رینا اسمشان را نمی‌دانست. یکی از آنها دستش را گذاشت روی شانه‌ی رینا. فشار داد. نه محکم، نه نرم. فقط برای اینکه بفهمد هنوز اطاعت می‌کند.
رینا وارد سالن شد.
هوا سرد نبود. هنوز. یک تخت فلزی وسط سالن بود، مثل همه سالن‌های دیگر. روی تخت، یک دستگاه کوچک با دو سیم که به دو صفحه‌ی فلزی ختم می‌شد. کنار تخت، روی یک میز چرخ‌دار، سرنگ‌ها و لوله‌ها و چند شیشه کوچک حاوی مایعی که زیر نور فلورسنت می‌درخشید.
و پشت میز، روی یک صندلی چرخدار، جرمی بلیک نشسته بود.
رینا او را دیده بود. بارها. همیشه یک جور لبخند داشت، نصفه و نیمه، مثل کسی که دارد چیز خنده‌داری را به خاطر می‌آورد. موهای جوگندمی کوتاه، عینک‌های گرد با فریم طلایی، کت سفید آزمایشگاه که همیشه دکمه‌ی بالایش باز بود. ته ریشی که دقیقاً اندازه‌گیری شده بود. دست‌هایش را روی شکمش قلاب کرده بود، شست‌هایش دور هم می‌چرخیدند.
"۱۰۰۷ و ۲۰۵۲. خوش آمدید."
دیدگاه ها (۰)

خدایا خودت رحم کن

الان مدرسم تمام شد تا چند لحظه دیگه پارت بعد رو میزارم

درخواستی از اپ مورد علاقمدرخواسته این فرشته victoria_lady_...

به نام خدایی که جان و روح را آفریدببینید من چقدر خوبم زود پا...

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCenterقسمت *۲*صدا زن بود ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط